خدايا خدايا
كه تنها و درماندهام ، غريبي زِ هر درگَهي راندهام
به سوي تو ميآيم امشب كه از در ، كلام تو در گوش ِ جان خواندهام
من جسمم ، تو روحِ من
من كِشتي ، تو نوحِ من
من زخمم ، تو مرهمي
من ظلمت ، تو روشني
من راهي ، نو ماندني
من تنها ، تو همدمي
تو اولين و آخرين براي من كه عاشقم ، عزيزترين همسفري در همه دقايقم
درگاهت ، سجدهگاهِ من
بگذر از گناهِ من
من خَلقم ، تو خالقي
سرتا پا شوقِ گفتنم ، در حال شكفتنم
من عَذرا ، تو وامِقي
تو اولين و آخرين براي من كه عاشقم ، عزيزترين همسفري در همه دقايقم
هم غايب ، هم حاضر
هم شاهد ، هم ناظر
هم سكوت ، هم صدا
هم دردي ، هم درمان
هم پيدا ، هم پنهان
هم با من ، هم جدا
تو اولين و آخرين براي من كه عاشقم ، عزيزترين همسفري در همه دقايقم
دليل قاطعِ هستي
صفاي عالم مستي
چه ترس از دردِ بي درمان ؟!
كه دارم چون تو درماني
چه باك از كفرِ اهريمن
تو در من نورِ ايماني
تو اولين و آخرين براي من كه عاشقم ، عزيزترين همسفري در همه دقايقم
روز جهاني حافظ بر تمام دوستداران شعر و ادب پارسي فرخنده باد .
روز 20 مهر از طرف يونسكو به نام روز جهاني حافظ نامگذاري شده است.
ديروز در حافظيه غلغله اي برپا بود و دوستداران او بر سر مزارش رفتند اما نه با مي و مطرب (!!!) كه خودش گفته بود :
بر سر تربت من با مي و مطرب بنشين تا ز بويت ز لحد رقص كنان برخيزم
http://chn.ir/shownews.asp?no=13329 http://chn.ir/shownews.asp?no=13351

15 مهرماه ، سالگرد تولد سهراب سپهري (شاعر رنگها) بر تمام ادب دوستان و عاشقان برگ و گل و نسيم فرخنده باد .
چرا گرفته دلت،
مثل آنكه تنهايي.
- چقدر هم تنها!
- خيال مي كنم دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستي.
- دچار يعني
- عاشق. –
و فكر كن كه چه تنهاست ،اگر ماهي كوچك ،
دچار آبي درياي بيكران باشد.
http://www.kafshhayamkoo.persianblog.ir
http://www.chn.ir/shownews.asp?no=13170
زندگي سبز است و جاري . اما در گذر ساليان چند بار با خود انديشيده ايم كه ممكن است دمي كه فرو مي دهيم ديگر بازنگردد ؟!!!
نااميد نبايد شد . اما آيا آدمي كه آه و دمي است ، مي تواند اميد را فهم كند؟
بارها افتاده ايم و برخاسته ايم . گاه درس گرفته ايم و گاه بي تفاوت رد شده ايم . زنديگ به آموخته است كه چگونه مي توانيم عاشقانه بيدار شويم و بخوابيم . متولد شويم و بميريم . چگونه مي شود افتاد و ايستاد . جاري بود و در لحظه ها جاري شد .
آنچه را يافته ام تنها رد پاي خداست در سايه زندگيم . او را نمي شود ديد اما مي توان فهميد . او هست و ما را مي بيند . تنها همين كافيست براي نااميد نشدن ، زندگي كردن ، عشق ورزيدن، پاك بودن و آسوده مردن .
او مي داند چه كسي ، چه جايي و چه وقت ما را آزمايش كند . او تنها معلمي است كه برگه هاي امتحاني را گم نمي كند و هميشه با ارفاق آنها را تصحيح مي كند البته پارتي بازي هم نمي كند . نمره صفر را توان باز تلاش كردن مي دهد و نمره بيست را باز امتحان مي كند تا آن زمان كه واقعا بيست شود . حتي يك لغزش هم يك اشتباه است و شايد نابخشودني .
پس بياييم امتحاني خوب را از سر بگذرانيم شايد اين بار بيست نه ، نوزده هم نه ، شايد حداقل 18 شويم .
هرگز نخواسته ام خون هيچ موجودی را بريزم . مورچه ها را اگر که کشته ام آنهم از ناديدنم بوده است . اما امروز می خواهم خونِ قلم را بريزم اگرچه سرخ نيست اما خون است و اينبار سياه .
می خواهم او را بکشم تا خود را زنده سازم . اما می دانم وقتی که با فشاری در دست ، او را روی کاغذ به حرکت در می آورم خواهد گفت :
ای کشته که را کشتی ، تا کشته شدی زار ؟!!!
و براستی من کدامين دل را شکسته ام و کدام موجود يا ناموجود را کشته ام و نمی دانم. شايد خودم را .
آن زمان که عشق بالهايش را روي تمام وجودم باز كرده بود و آنگاه كه با توفاني سايه اش را از فراز سرم برداشت . آن وقت بود كه ديگر دريافتم كشته شده ام . من خويشتن خويش را كشتم و بر مزارش حتي دو قطره اشك نريختم ،تنهاي تنها ايستادم و نگاه كردم فروريختنم را .
ديگران دل سوزاندند و اشك ريختند و دعا كردند . آنها هم نه براي من كه براي خودشان. خود را رها كردند و سبك شدند و من ماندم و تنهايي و دردهايي ناگفته كه تنها قلم مي تواند بنگارد و جان خود را فداي رنج هاي من كند .
رنجهايي از ابتداي تولدم تا انتهاي زيستنم . زيرا كه زندگي واژه اي است غريب براي من و تنها زيستن است كه برجامانده ، آنهم به جبر زمانه و ترس از گناه خودكشيِ واقعي و حقيقي .
خود را كشته ام و يار هميشگي من قلم و كاغذ مانده اند براي فداكاري . بازهم همچون دوستاني آشنا كمكم مي كنند .
پس بنويس قلم و بريز خون سياهت را بر تار و پود كاغذي سپيد كه تنها شماييد ايستاده در كنار من . همه ياران رفتند و همه دوستان نيز آرزوي زنده ماندن و خوب بودن مرا براي ارضاي خود مي خواهند زيرا كه سنگ صبور ، گوش شنوا و چشمان بيناي دل آنها بودم و بارها براي آنها از خود گذشته ام و سالها فيلم خوش خنده و شادي را بازي كرده ام كه دلگير نشوند. مي خواهند زنده بمانم تا باز همان شوم كه بودم زيرا كه سنگ صبور ، گوش شنوا و ... را در دكان ها نمي فروشند .
بنويس ، بنويس ، بنويس ....
تشنه ام
تشنه ي جرعه اي آب خنك
تشنه ي لبخند آشنايي از لبهاي يك غريبه
تشنه ي دست محبتي كه دستانم را بگيرد
تشنه ي نگاهي دوستانه نه سودجويانه
تشنه ي باراني از ابرهاي آسمانيِ خدا
باراني كه بيايد و بشويد سياهي هاي ظاهرِ آسمان را
تشنه ي رنگين كماني هفت رنگ و نور خورشيدي گرم
تشنه ي راهي روشن و دليلي خوب و ساده براي زيستن
تشنه ي كلامي براي زنده ماندن
و تشنه ي بهانه اي براي زندگي كردن ، تغيير دادن ، حركت كردن و ...
همه ي انسانها ، در لحظاتي از زندگيشان ، خود را تنها احساس مي كنند و تنها هم هستند . زيستن يعني جدا شدن از آنچه بوديم براي رسيدن به آنچه در آينده ي مرموز خواهيم بود . تنهايي عميق ترين واقعيت در وضع بشر است. انسان يگانه موجودي است كه مي داند تنهاست و يگانه موجودي است كه در پي يافتن ديگري است .
طبيعت او – اگر بتوان اين كلمه را در مورد بشر به كار برد كه با "نه" گفتن به طبيعت، خود را "ساخته" است- ميل و عطش تحقق بخشيدن خويش در ديگري را در خود نهفته دارد . انسان خود درد غربت و بازجستن روزگار وصل است . بنابراين آنگاه كه او از خويشتن آگاه است از نبود آن ديگري ، يعني از تنهايي اش هم آگاه است .
نويسنده : اوکتاويوپاز/ کتاب : ديالکتيک تنهايی
